بسم الله الرحمن الرحیم
فکرش را هم نمی کردم که به یک پیرمرد عبا- قبا پوش اینقدر وابسته شوم. یعنی آن موقع ها اصولاً
به همچنین چیزهایی فکر نمی کردم.
اولین باری که رفتیم جلسه یک چهارشنبه پاییزی شب و آن هم حدود 8 سال پیش بود.
چند تا از بچه ها اولین بار من را بردند و خب تا چند وقت با همان ها می رفتم. و احساس می کردم
که دیگر آمدن و نیامدن بچه ها، به رفتن و نرفتن من دخلی ندارد.
تنهایی هم می روم. آن اوائل مترو نبود یا نمی دانم بود و ما نمی رفتیم! ولی بعد نها ایستگاه
بهارستان کارمان را خیلی راحت کرد.
از بهارستان، تا خیابان ایران چند دقیقه بیشتر راه نیست. معمولا" هم زمین زیر پایم راه می رفت!
چهارشنبه ها، دهه ی اول محرم، ماه مبارک و فاطمیه . . . . مدرسه نور مثل مهمان سراها بود. شب
به شب کلی آدم آن جا جمع می شدند. البته تابستان ها آقا مجتبی می رفتند مشهد و خب بچه ها،
تابستان را سرگردان بودند!
بیشتر از اینکه از حرف های آقا مجتبی سر در بیاورم می رفتم تا از راز صدایش چیزی بفهمم.
یک پیرمرد هفتاد ساله که سر جمع نیم ساعت روی صندلی می نشیند، چه کار می کند که این
همه آدم چهارشنبه به چهارشنبه ایستگاه بهارستان را شلوغ می کنند.
آقا مجتبی گاهی (به قول خودش) سطح را خیلی پایین می آورد آن قدری که من هم می توانستم
یک چیزهایی از جلسه بردارم.
شرح خطبه های همام نهج البلاغه. غیر از این چند وقت آخر از وقتی من به جلسه می رفتم موضوع
بحث این بود.
البته محرم و ماه رمضان بحث عوض می شد، محرم ها سلوک ابا عبدالله، ماه رمضان ها ، دعا!
خطبه های همام این شکلی ست که، همام می رود پیش امیرالمؤمنین و می پرسد تقوا چیست؟
امیرالمؤمنین هم شروع می کند به توضیح دادن تقوا و وقتی که حرف هایش تمام می شود
همام از پا می افتد و احتمالاً شهید می شود!
چند سالی که گذشته بود، کم و بیش می دانستم که آقا مجتبی یک کمی مریض احوال است ،
اما نمی دانم این فکر اولین بار کی به سرم زد، یک فکر بچه گانه که تمام این سال ها اذیتم می کرد.
فکر کردم آقا مجتبی آن قدری زنده می ماند که شرح خطبه ی همام را تمام کند. و بعد مثل همام
دیگری زندگی برایش تمام می شود! و همیشه به خودم می گفتم خدا نکند . . .
گاهی می گفتم خدا از عمر من بردارد و بچسباند به ادامه زندگی آقا مجتبی، خیلی ها اینجوری بودند؛
شاید همه ی بچه ها!
یکبار آقا مجتبی گفت: بعضی ها فکر می کنند خدا خسیس است، می گویند از عمر من کم کن و به
عمر فلانی اضافه کن. یعنی خدا نمی تواند عمر تو را کم نکند، عمر او را هم زیاد کند؟!
خطبه ی هام تمام شد. من خیلی دلهره داشتم. به اندازه ی سال هایی که این فکر توی سرم بود.
چند وقت وقت بعد آقا مجتبی، مریض شد. و رفت بیمارستان.از این طرف خیلی حالم به هم ریخته بود
و از آن طرف خیلی غبطه می خوردم. آقا مجتبی گفته بود خدا خسیس نیست خب درست هم گفته
بود ولی با همه ی این حرفها گاهی توی قنوت می خواندم
از عمر من آنچه هست بر جای
بستان و به عمر لیلی افزای
آقا مجتبی بهتر شد و برگشت.خوشحالم بودم. مثل همه ی بچه های آق مجتبی.
شب های قدر غیر از بچه ها، مردم هم می آمدند پیش آقا مجتبی.چند تا از دوستانم را دعوت کردم
توی این چند سال.
یکبار به شوخی به یکی شان گفتم، ببین من معتقدم آقا مجتبی تقدیرات رو می نویسه، می ده
خدمت امام زمان، آقا امضا می کنه. شب قدر بیا مسجد بازار از دستت می ره ها!
خب امسال او هم آمد. و بعد از جلسه با خنده بهم گفت: خب چرا زودتر نگفته بودی تقدیرات رو
آقا مجتبی می نویسه!
ماه رمضان تمام شد و از روضه ی شب بیست و سوم خیلی ها ترسیده بودند.
محرم امسال، آقا مجتبی اوضاع خوبی نداشت. یک ترس عجیبی توی دل بچه ها افتاده بود.
آقا مجتبی بابای بچه ها بود و بچه ها همیشه دلشان می خواهد زودتر از بابا و مامانشان بمیرند!

چهارشنبه صبح یکی از بچه ها زنگ زد که سلام، چطوری و یک حال و احوال خشک و خالی پرسید که
سر انجام بپرسد کجایی؟
گفتم: توی خیابون منتظر ماشین، امتحان دارم. باید برم دانشگاه!
گفت: باشه خداحافظ
گفتم خب بگو چه شده؟
گفت: بعد امتحان زنگ می زنم و قطع کرد..
پشت بندش یکی دیگه زنگ زد و او دیگر نپرسید کجایی...فقط گفت آقا مجتبی و زد زیر گریه..
خشکم زده بود. زنگ زدم به چندتا از بچه ها.سوار ماشین شده بودم و دعا می کردم دروغ باشد!
اما اخبار اعلام کرد.
بیشتر از ده نفر زنگ زدند که پشت تلفن با همه شان گریه کردم.. اشک،زبان گویای بچه های آقا مجتبی
شده بود.
انگاری که همه چیز تمام شده باشد، خاطره های این چند سال یکی یکی از جلوی چشمم گذشتند و
نشانم دادن که آقا مجتبی دیگر نیست!
اولین شعری که توی جلسه، قبل از منبر آقا مجتبی نوشتم را خوب یادم است. چقدر برایم خوشایند بود
یکبار می خواستم از آقا مجتبی سوال بپرسم، همینکه کنارش نشستم هول شدم و حرفم یادم رفت،
یک چیز دیگری گفتم.
قبل از منبر برای آقا مجتبی یک استکان چای می آورند.یکبار بازیگوشی کردم و رفتم کنار منبر که چای تهِ
استکان آقا مجتبی را بخورم!
غذای عاشورای دو سال پیش را با خودم آوردم خانه. چند روز روی بخاری ماند تا خشک شد، آسیابش
کردم و ریختمش توی نمکدان و خب خوشحالم که هنوز خیلی ازش مانده. تا حالا چند تا مریض هم با
همین نمکدان شفا گرفته اند و خب این نمکدان برای من، به اندازه ی چندتا مزرعه نیشکر می ارزد.
فکرش را هم نمی کردم که به یک پیرمرد عبا-قبا پوش اینقدر وابسته بشوم.
خاطره ها آنقدر تند تند می رفتند و می آمدند که سرم درد گرفته بود. نفهمیدم امتحان را چکار کردم !
اصلاً نفهمیدم چی شد!
حالا دیگر چشم و چراغ مدرسه نور خاموش شده! هرچند که آقا مجتبی فراموش شدنی نیست،
ایستگاه بهارستان هم پنجشنبه صبح به اندازه ی چند چهارشنبه آدم به خودش دید.
دارم فکر می کنم امسال شب قدر تقدیراتمان را چه کسی می نویسد!
به قول جلال، پیرمرد چشم ما بود!
بعد التحریر:
بلند نوشتن رسم نیست...ببخشیدم.