سربازها

بسم رب النون و القلم


تلخ، مثل قصه ي دردآور سربازها

زخم، مثل خاطرات پيكر سربازها


شانه خالي مي كند فرمانده در اوج نبرد

تير گاهي مي رسد تا باور سربازها


جنگ را شطرنج مي دانند شاهان دلير

شرط مي بندند گاهي بر سر سربازها!


جنگ تنها راه بردن نيست وقتي عشق هست

سكه ي شعر است روي ديگر سربازها


نامه ها و پست ها و پست ها و نامه ها

عشق كن با خاطرات دفتر سربازها..


وقت دلتنگي چه شبهايي كه در مرز جنون

غرق شد در اشك عكس دلبر سربازها


چشم بر در، حال مضطر.. بعد تو اينگونه ام

منتظر، دلتنگ مثل مادر سربازها



چه فرقي دارد..

 

بسم رب النون و القلم


ساده،دشوار چه فرقي دارد؟

آه اينبار چه فرقي دارد؟


حكم مرگ است در انظار عموم

دشنه يا دار چه فرقي دارد؟


شاه و پيغمبر،چون تنهايي

قصر با غار چه فرقي دارد؟

****

اخم كن،خنده ي مصنوعي نه

شكل آزار چه فرقي دارد؟


بازهم حال مرا مي پرسي

دست بردار چه فرقي دارد؟


درد،عشق است و خودت مي داني

يار با يار چه فرقي دارد..!

عنوان ندارد...

بسم رب النون و القلم

 

شعرخواندن هم برای یار من بی فایده ست

من هنرمندم ولی آثار من بی فایده ست

 

حرف هایم را نمی خواند کسی جز دفترم

شاهم اما شوکت دربار من بی فایده ست

 

بی حواس و بی دل و سردرگم و دیوانه ام...

چاره اندیشی برای کار من بی فایده ست

 

حکم من مرگ است این را پیش از این هم گفته اند

بعد از این انکار من، اقرار من... بی فایده ست

 

هرچه می گویم بمان و هرچه می گویم نرو

میروی و بیش از این اصرارمن بی فایده ست

 

بعد التحریر:

راستش هرچه سعی کردم بیشتر از این دست و دلم به ویرایش و پیرایش و آرایش نرفت که نرفت..

تولد

بسم رب النون و القلم

 

من و یک بخت بی اقبال دیگر

من و یک سیب سرخ کال دیگر

تولد حس خوبی نیست بی تو

من و  تنهایی و  یک سال دیگر

 

بعد التحریر:

معلوم کن باید بمانم یا بمیرم

 

 

 

به همین زودی ها

 

بسم رب النون و القلم

 

بعـــد یـک  عمـر نبـود تـو و نابــودی ها

به گمانم که میایی به همین زودی ها

 

خبر خیر تو را می شود از هر که شنید

چشمک نرگس ها نغمه ی داوودی ها

***

ترسم این است که امضا بکنی شعر مرا

مثـل امضــا شـدن برگه ی مـردودی ها

 

آه با روضـه ی عبــاس مگـر برگـردی

چشم ما آب نمی خورد ز مولودی ها

***

عود می سوزد و عطر نفسی می آید

این خبــر را برسانیـد به موعـودی ها

 

 

بعد التحریر:

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

 

 

 

؟ + ؟= !

بسم رب النون و القلم

 

باز لبریــز شـکـوه و گلـــه ام

باز سر رفته است حوصله ام

 

وارث تاج و تخت غم هستم

آخـرین پادشـاه سلسـله ام

 

عاشق آیه آیه ی صلحم

حافظ سوره ی مجادله ام

 

***

بوسه ای در برابر جانی

باز هم طالب معامله ام

 

احتمالش کم است برگردی.

پر مجهول شد معادله ام...!

 

***

خبری داغ بوده ام یک روز

حال اگر روزنامه باطله ام...

 

 


 

 بعد التحریر:

شکایت از که کنم خانگی ست غمازم

 

 

بی برنامه..

 

بسم رب النون و القلم

 

از ابتدا برنامه ریزی کرده بودم

تا انتها برنامه ریزی کرده بودم

 

از روز اول پیش تو  تا روز آخر

هر روز را برنامه ریزی کرده بودم

 

اسم تو را در هر قنوتی گریه کردم

روی دعا برنامه ریزی کرده بودم

 

ماه عسل مشهد ولی از راه گرگان

من تا کجا برنامه ریزی کرده بودم..!

 

دنیا پریشان بود مثل گیسوانت

پس من چرا برنامه ریزی کرده بودم


بعد التحریر:

پسرها فقط اینجوری اند که در ایام کودکی."مادر ذلیل" اند. جوانی شان را "رفیق ذلیل" می شوند. بعد هم که طبیعتا "زن ذلیل" خواهند بود.!. بچه دار هم که می شوند"بچه ذلیل"اند. وقتی هم که می میرند پشت سرشان می گویند این "ذلیل مرده...

قصه اینکه یک رفیق مهربانی گفت که این شعر را بگذارم روی وبلاگ و من هم این کار را کردم..از تاریخ نوشتنش هم اگر بخواهید برمی گردد به اواخر دهه ی هشتاد..شما یادتان نیست آن وقت ها را!

 

عید هم مبارک راستی..

قربة الی الله....

 

بسم رب النون و القلم 

                

 

                       مرا رسوای اهل دهـر کردی

                       اسیر کوچه های شهر کردی

                       تو دنیا را به کامم زهر کردی

                       از آن روزی که با من قهر کردی...

 

 

 

 

آقا مجتبی..

بسم الله الرحمن الرحیم

فکرش را هم نمی کردم که به یک پیرمرد عبا- قبا پوش اینقدر وابسته شوم. یعنی آن موقع ها اصولاً

به همچنین چیزهایی فکر نمی کردم.

اولین باری که رفتیم جلسه یک چهارشنبه پاییزی شب و آن هم حدود 8 سال پیش بود.

چند  تا از بچه ها اولین بار من را بردند و خب تا چند وقت با همان ها می رفتم. و احساس می کردم

که دیگر آمدن و نیامدن بچه ها، به رفتن و نرفتن من دخلی ندارد.

تنهایی هم می روم. آن اوائل مترو نبود یا نمی دانم بود و ما نمی رفتیم! ولی بعد نها ایستگاه

بهارستان کارمان را خیلی راحت کرد.

از بهارستان، تا خیابان ایران چند دقیقه بیشتر راه نیست. معمولا" هم زمین زیر پایم راه می رفت!

چهارشنبه ها، دهه ی اول محرم، ماه مبارک و فاطمیه . . . . مدرسه نور مثل مهمان سراها بود. شب

به شب کلی آدم آن جا جمع می شدند. البته تابستان ها آقا مجتبی می رفتند مشهد و خب بچه ها،

تابستان را سرگردان بودند!

بیشتر از اینکه از حرف های آقا مجتبی سر در بیاورم می رفتم تا از راز صدایش چیزی بفهمم.

یک پیرمرد هفتاد ساله که سر جمع نیم ساعت روی صندلی می نشیند، چه کار می کند که این

همه آدم چهارشنبه به چهارشنبه ایستگاه بهارستان را شلوغ می کنند.

آقا مجتبی گاهی (به قول خودش) سطح را خیلی پایین می آورد آن قدری که من هم می توانستم

یک چیزهایی از جلسه بردارم.

شرح خطبه های همام نهج البلاغه. غیر از این چند وقت آخر از وقتی من به جلسه می رفتم موضوع

بحث این بود.

البته محرم و ماه رمضان بحث عوض می شد، محرم ها سلوک ابا عبدالله، ماه رمضان ها ، دعا!

خطبه های همام این شکلی ست که، همام می رود پیش امیرالمؤمنین و می پرسد تقوا چیست؟

امیرالمؤمنین هم شروع می کند به توضیح دادن تقوا و وقتی که حرف هایش تمام می شود

همام از پا می افتد و احتمالاً شهید می شود!

چند سالی که گذشته بود، کم و بیش می دانستم که آقا مجتبی یک کمی مریض احوال است ،

اما نمی دانم این فکر اولین بار کی به سرم زد، یک فکر بچه گانه که تمام این سال ها اذیتم می کرد.

فکر کردم آقا مجتبی آن قدری زنده می ماند که شرح خطبه ی همام را تمام کند. و بعد مثل همام

دیگری زندگی برایش تمام می شود! و همیشه به خودم می گفتم خدا نکند . . .

گاهی می گفتم خدا از عمر من بردارد و بچسباند به ادامه زندگی آقا مجتبی، خیلی ها اینجوری بودند؛

شاید همه ی بچه ها!

یکبار آقا مجتبی گفت: بعضی ها فکر می کنند خدا خسیس است، می گویند از عمر من کم کن و به

عمر فلانی اضافه کن. یعنی خدا نمی تواند عمر تو را کم نکند، عمر او را هم زیاد کند؟!

خطبه ی هام تمام شد. من خیلی دلهره داشتم. به اندازه ی سال هایی که این فکر توی سرم بود.

چند وقت وقت بعد آقا مجتبی، مریض شد. و رفت بیمارستان.از این طرف خیلی حالم به هم ریخته بود

و از آن طرف خیلی غبطه می خوردم. آقا مجتبی گفته بود خدا خسیس نیست خب درست هم گفته

بود ولی با همه ی این حرفها گاهی توی قنوت می خواندم

از عمر من آنچه هست بر جای

بستان و به عمر لیلی افزای

آقا مجتبی بهتر شد و برگشت.خوشحالم بودم. مثل همه ی بچه های آق مجتبی.

شب های قدر غیر از بچه ها، مردم هم می آمدند پیش آقا مجتبی.چند تا از دوستانم را دعوت کردم

توی این چند سال.

یکبار به شوخی به یکی شان گفتم، ببین من معتقدم آقا مجتبی تقدیرات رو می نویسه، می ده

خدمت امام زمان، آقا امضا می کنه. شب قدر بیا مسجد بازار از دستت می ره ها!

خب امسال او هم آمد. و بعد از جلسه با خنده بهم گفت: خب چرا زودتر نگفته بودی تقدیرات رو

آقا مجتبی می نویسه!

ماه رمضان تمام شد و از روضه ی شب بیست و سوم خیلی ها ترسیده بودند.

محرم امسال، آقا مجتبی اوضاع خوبی نداشت. یک ترس عجیبی توی دل بچه ها افتاده بود.

آقا مجتبی بابای بچه ها بود و بچه ها همیشه دلشان می خواهد زودتر از بابا و مامانشان بمیرند!

 

چهارشنبه صبح یکی از بچه ها زنگ زد که سلام، چطوری و یک حال و احوال خشک و خالی پرسید که

سر انجام بپرسد کجایی؟

گفتم: توی خیابون منتظر ماشین، امتحان دارم. باید برم دانشگاه!

گفت: باشه خداحافظ

گفتم خب بگو چه شده؟

گفت: بعد امتحان زنگ می زنم و قطع کرد..

پشت بندش یکی دیگه زنگ زد و او دیگر نپرسید کجایی...فقط گفت آقا مجتبی و زد زیر گریه..

خشکم زده بود. زنگ زدم به چندتا از بچه ها.سوار ماشین شده بودم و دعا می کردم دروغ باشد!

اما اخبار اعلام کرد.

بیشتر از ده نفر زنگ زدند که پشت تلفن با همه شان گریه کردم.. اشک،زبان گویای بچه های آقا مجتبی

شده بود.

انگاری که همه چیز تمام شده باشد، خاطره های این چند سال یکی یکی از جلوی چشمم گذشتند و

نشانم دادن که آقا مجتبی دیگر نیست!

اولین شعری که توی جلسه، قبل از منبر آقا مجتبی نوشتم را خوب یادم است. چقدر برایم خوشایند بود

 

 

یکبار می خواستم از آقا مجتبی سوال بپرسم، همینکه کنارش نشستم هول شدم  و حرفم یادم رفت،

یک چیز دیگری گفتم.

 

 

قبل از منبر برای آقا مجتبی یک استکان چای می آورند.یکبار بازیگوشی کردم و رفتم کنار منبر که چای تهِ

استکان آقا مجتبی را بخورم!

 

 

غذای عاشورای دو سال پیش را با خودم آوردم خانه. چند روز روی بخاری ماند  تا خشک شد، آسیابش

کردم و ریختمش توی نمکدان و خب خوشحالم که هنوز خیلی ازش مانده. تا حالا چند تا مریض هم با

همین نمکدان شفا گرفته اند و خب این نمکدان برای من، به اندازه ی چندتا مزرعه نیشکر می ارزد.

 

 

 

فکرش را هم نمی کردم که به یک پیرمرد عبا-قبا پوش اینقدر وابسته بشوم.

خاطره ها آنقدر تند تند می رفتند و می آمدند که سرم درد گرفته بود. نفهمیدم امتحان را چکار کردم !

اصلاً نفهمیدم چی شد!

حالا دیگر چشم و چراغ مدرسه نور خاموش شده!  هرچند که آقا مجتبی فراموش شدنی نیست،

ایستگاه بهارستان هم  پنجشنبه صبح به اندازه ی چند چهارشنبه آدم به خودش دید.

دارم فکر می کنم امسال شب قدر تقدیراتمان را چه کسی می نویسد!

به قول جلال، پیرمرد چشم ما بود!


بعد التحریر:

بلند نوشتن رسم نیست...ببخشیدم.

بی.حالی.ها!

بسم رب النون و القلم

مثل پاییز می پرد رنگم

چه غم انگیز می زند چنگم!

 

در من آشوب دائمی برپاست

یک دم آیینه، یک نظر سنگم

 

بی تو با خانه، بی تو با کوچه

بی تو با هر چه هست می جنگم،

 

افتخارم تو بودی و بی تو

مدتی هست مایه ی ننگم

 

دل مردم غروب می گیرد

من از آغاز روز دلتنگم

 

شعر بی ابتدا و انجامم

شعرم اما بدون آهنگم

 

گل سرخ همیشه بی حالم

سرخم اما همیشه کم رنگم...


-بعد التحریر شماره یک-

امتحان ادبیات:

سوال ۱:غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

سوال ۲:دانی چه کنم چو یار برگشت؟

سوال ۳:شب فراق که داند که تا سحر چند است؟

سوال ۴:پیام من که رساند به یار مهر گسل؟

سوال ۵:تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی؟

          ***

-بعد التحریر شماره دو-

التماس دعا..

 


-به سفارش-بعدن اضافه شد:

این لینک دانلود ترانه ی فرمانده است -برای شهید حسن تهرانی مقدم-  که حامد زمانی زحمت خواندنش را کشیده.تولید اثر کار موسسه ی هنری اوج است. شعرش را هم من تقدیم کردم. که البته شعری که من تقدیم کرده بودم با شعری که خوانده شد کمی متفاوت است.!.

دنباله ی کار خویش گیرم..

 

بسم رب النون و القلم

 

قبل التحریر:

شعرها صاحب دارند.مثل شاعرها!

 

۱-

یادش به خیر آن سال ها

                                پاییز می شد

     برگ ها می ریخت

       بر گ ها می رفت

           برگ ها می مرد

 اما تو بودی باز...

 

۲-

ز سرگذشت دل ما کسی چه می داند

از این جزیره ی تنها کسی چه می داند

 

از آن چه بر سرم آمد پس از نبودن تو

از این مصیبت عظمی کسی چه می داند

 

نه مثل آدمکان زنده ام  نه می میرم

شهید می شوم آیا؟ کسی چه می داند

 

عجیب نیست پرستوی رفته برگردد

چه دیده اید خدارا کسی چه می داند!

 

از این قبیله فقط کوچ راه چاره ی ماست

به کوه،دشت به دریا...کسی چه می داند

 

 

 

 

از سر بی حوصلگی

 

بسم رب النون و القلم

مادرم  متولد سال هجری خورشیدی بود

پدرم متولد سال هجری قمری است.

من اما،

       هجری ابری بود که به دنیا آمدم...


بعد التحریر:

۱- آدم پریشان فقط شانه می خواهد.همین.

۲- 

آیا تو کجا و ما کجاییم؟

تو زان که ای که ما توراییم؟

ماییم و نوای بی نوایی

بسم الله اگر حریف مایی  "لیلی و مجنون"

راه

بسم رب النون و القم

خوانده ام صدبار این افسانه ی کوتاه را

اشتباهی خوانده ام هر بار بسم الله را

 

چاله ها را می شود پر کرد، اما زندگی

بیشتر چاه است و می دانی که دیگر چاه را...!

 

جای من بگذار خود را و بگو باید چه کرد

این رفیق نیمه راه، این دشمن همراه را

 

درد رعیت زاده از تکلیف تاریخ است او

حفظ باید کرده باشد نام صدها شاه را

                       ***

عشق گاهی راه می سازد برای صاحبش

گاه می ریزد به هم اما تمام راه را


بعد التحریر:

وَ أَنَّ الرَّاحِلَ إِلَیْكَ قَرِیبُ الْمَسَافَهِ..

و هر كه بسوى تو سفر كند راهش بسیار نزدیك است

دست خالی

بسم رب النون و القلم

 

به تحقیق فهمیده ام؛

هر کس چشمش از تو طلبکار باشد،

                  گوشـش بدهکار تو نیست...

 

 


بعد التحریر:

۱- یک دوستی دارم اسمش یوسف است. فامیلی ش یوسفی...گرگان زندگی می کند...!

۲- چند روز پیش لوگوی خلوت.شلوغ را حمید ابراهیمی درست کرده بود. حالا به احترام او روی صفحه است.

۳-التماس دعا دارم.

دلتنگ..

 

بسم رب النون و  القلم

 

روی پیشانی این شعر نوشتم:

تقدیم به نور چشمم‌‌، استاد مرتضی امیری اسفندقه

                                                                 و دلتنگی هایش

 

با سوت هر قطار دلم تنگ می شود

گاهی چه خنده دار دلم تنگ می شود

 

دنبال ریل می دوم و گریه می کنم

آرام و بی قرار، دلم تنگ می شود

 

حرف سفر همیشه مرا زجر می دهد

حتی کنار یار دلم تنگ می شود

***

پیش تو می نشینم و هی بغض می کنم

اینجا سر مزار دلم تنگ می شود

 

بعد از تو می روم سر جای همیشگی

اما سر قرار دلم تنگ می شود

***

نزدیک راه آهن شهر است خانه ام

روزی هزار بار دلم تنگ می شود

 

 

خانه - خراب

بسم رب النون و القلم..

غم دعا کرده مستجاب شده

با دلم غصه بی حساب شده

 

سر دوشم ستاره باران است..

آسـمان بر سـرم خـراب شده

 

در و دیــوار گـریـه مـی بـارنـد

عکس تو نیست اینکه قاب شده

 

گل نیلوفری ست بر مرداب

نقشه هایم مگر بر آب شده؟

 

اهل کاشانم و دلم خون است

گـریـه هـایـم اگـر گـلاب شده

             ***

بی تو یک لحظه هم نخواهم ماند

کنـج ایـن خانـه ی خــراب شده...


بعد التحریر:

*گاهی همین وبلاگ باعث می شود  آدم یک قلمی روی کاغذ بچرخاند.

خدایش برایمان نگه دارد!

**دوری از فضای مجازی دلیلش دوری از فضای واقعی ست!تازه به این نتیجه رسیده ام.

***این یکی را شاید همین موقع ها باید می خواندم.همین موقع ها یعنی نزدیک روزهای

شهادت حضرت صدیقه.

 

 

حالاکه رسید به سبزه...

                                

                                                             بسم رب النون والقلم

مریضم کرده این دیوونه بازی

نپرس از حال من قصه ش درازه

گروه خون من مجنون مثبت

فقط لیلا به من خونش می سازه

 

نفهمیدی دلم ناسازگاره

بهم گفتی سفر تاثیر داره

اینو فهمیدم این روزا تو غربت

که عشق و عاشقی واگیر داره

 

چقد دور و برم آدم زیاده

ولی انگاری حرفاشون دروغه

از این تنها شدن  حالا که هستم

می دونم مجلس ختمم شلوغه

 

دیگه حرفی نمونده واسه گفتن

فقط اینو می دونم وقتی دوری

به قول اون قدیمی ها که گفتن

صبوری کن صبوری کن صبوری

 

بعد التحریر:

۱- همیشه این موقع ها بیشتر دلم می گیرد...شما هم اگر دلیلش را فهمیدید به من بگویید!

۲- این دومین باری است که بدون مادرم سال را تحویل می گیرم.دلم می خواهد تحویلش بدهم..

۳- سفید سفیدش صد تومن

  سرخ و سفید سیصد تومن

  حالا که رسید به سبزه

  هر چی بگی می ارزه

باران مرا گرفته..

 

بسم رب النون و القلم

 

هر کس که پیش او رفت، هم روسفید برگشت

هم واژه واژه گـل کــرد شعـــری جـدیـد برگشت

 

دستش رسید اما.. طفـلک دلش نیامد

در باغ سیب بود و سیبی نچید برگشت

 

باران گرفت شاید بـر ما کمـی ببــارد

ما چتر دستمان بود او ناامید برگشت

 

سروی که با ابهت یک عمر زندگی کرد

روز وداع یاران پشتش خمید، برگشت

 

رفتــم که تا همیــشه درباره ام بگوینــد

با دستهای خالی یوسف خرید برگشت..

 


بعد التحریر:

هرکسی کو دور ماند از اصل خویش

 بـاز  جـویــد  روزگـــار  وصل  خویش

وضعیت سفید...

 

بسم رب النون و القلم

انصاف را اگر نگذاریم زیر پایمان ، باید دری چیزی، به تخته  بخورد تا یک "وضعیت سفید"ی تولید بشود.

سریال متفاوتی که تب بالا گرفته ی نوستالژی* های دهه ی شصت را با تردستی پایین آورد. سریالی

که گاهی شعر می شد...شاید هم بیشتر شعر بود اصلا.

دوستش داشتم... القصه این دوتا دوبیتی در همان حال و هوای وضعیت سفید سروده شده:

 

زدم تیشه به جای کوه بر قند

که بنشیند به لبهای تو لبخند

برای توست هر کاری که کردم

به خود شیرینی فرهاد سوگند

         *****

گــرفتــــار تــلاطـــم کرد ما را

میـان جمعــیت گـم کرد ما را

خودش راحت شد و تا آخر عمر

اسـیــر حــرف مردم کرد ما را

 

 


*شرمنده که به جای نوستالژی کلمه ی به درد بخوری پیدا نشد. شما  گوشه ی ذهن مبارکتان" تاریخ انگار مآبانه" را نیز داشته باشید!

 

 

 

غریبه

 

بسم رب النون و القلم

 

غریبه ای شده ام بین دوستان خودم

که یک ستاره ندارم در آسمان خودم

 

 چقدر زود مرا راهی زمین کرده

نیافریده مرا وصله ی زمان خودم

 

تمام قصه ام این است "نسیه جان کندن"

چه نقدها که ندارم به داستان خودم...

 

"همه قبیله ی من عالمان دین بودند"

زبانه می کشد آتش ز دودمان خودم

 

عسل برای من از دست دیگران زهر است

چه شربتی است همان جام شوکران خودم

 

ستاره ای شده ام سر به زیر روی زمین

کسی مرا  بفرستد به کهکشان خودم

 

 

از رنجی که می برند

 

بسم رب النون و القلم

 تقدیم به جانبازان،

که شاید حالا یکی دیگر از آنها در گوشه ای از این خاک جان می سپارد،

حالی که ما هنوز نمی دانیم صندلی چرخ دار برای جانبازی که دست هم ندارد چه فایده ای می تواند

داشته باشد...!

 

به اتاقی جدا تو را بردند

گرچه بیماری تو مسری نیست

چهره ات کاملا عوض شده است

این خودت نیستی خدایا کیست

 

نه دو روزت شبیه یکدیگر

نه نگاهت شبیه دیروز است

تو که هر روز بد تر از دیروز

حال و روزت عجیب جان سوز است

 

ای که تا ارتفاع می بینی

یاد "بازی دراز " می افتی

خاطره، دلهره، تشنج و بعد

از سر تخت باز می افتی...

 

 قصر شیرین آرزوهایت

آجر آجر خراب خواهد شد

کوه دردی که در دلت داری

سر آخر مذاب خواهد شد

 

تو هم امشب شهید خواهی شد

ای که جانباز پیشوند تو بود

بیست و شش-هفت سال پی در پی

انسُلین چای تلخ قند تو بود

 

شیمیایی است مرد قصه ی ما

-او که تهمت زدند سل دارد-

این گل رنگ رفته، در این باغ

به خدا حق آب و گل دارد

       *****       

تا نفس داشت دلخوشی ها را

با سیاست حرام او کردند

حق آب و گلش ولی محفوظ

 کوچه ای را به نام او کردند...

 

بعد التحریر:

1- جنوب تهران، درماه رمضان رنگ و بوی دیگری دارد.دیدنی است بیشتر تا گفتنی.

 2- به فرزداد جمشیدی از همین جا لقب "شمس المجرییین" را می دهیم-البته تنهایی- که انصافا

مجری از آب گذشته ایست...

3- همین کم، هم زیاد است گاهی.

 

 

شهر خالی ست ز عشاق..

 

بسم رب النون و القلم

 ۱)

نذری می آورم در خانه،

                              جواب کن              

باشد دوباره مثل همیشه،

                              عتاب کن

یا سقف کوچه را به سر من،

                              خراب کن

اما بدان که هستم و جایی نمی روم 

               هستم، رویم حساب کن!

 

 


 ۲)

نام عاشقانه ی تو را،

                  دسته دسته جار می زنند

سالهاست

گرد گنبدت کبوتران

                    دور افتخار می زنند...

 

بعد التحریر: اولی برای خودم بود که به اصرار چند تا از دوستان اینجاست و دومی به بهانه ی میلاد حضرت امیر است که خیلی هم دور نیست... همین. همیشه یا علی مدد.

 

سه در چهار

 

 بسم رب النون و القلم

با توست که اعتبار دارم

گل می کنم و بهار دارم

 

هر روز برای دیدن تو

با آینه ها قرار دارم!

 

یکبار، بگو قرارمان کی؟

من طاقت انتظار دارم

 

یک نامه و یک نگاه از تو

چیزیست که یادگار دارم

 

از خنده ی روز آخرت هم

یک عکس سه در چهار دارم

 

عمریست که کار داری انگار

هر وقت که با تو کار دارم

 

رفتم چون راه دیگری نیست

اما گله بی شمار دارم*

 


پ.ن:

 "اما گله بی شمار داریم از تو"

      :::جلیل صفر بیگی:::

 

بی گدار

بسم رب النون و القلم

 

مثل ابر مثل باد بی قرار، بی قرار

ابرها بهانه گیر، آسمان ستاره دار

 

شکوه بود و درد بود آفتاب سرد بود

شربتـی ز شوکران اتفـاق ناگوار

 

آسمان غریب بود سـرخ مثـل سیـب بود

بغضی از غروب داشت، اشکهای بی شمار

 

لاله ها سروده اند در عـزای دوریت

بیت های داغدار شعرهای سوگوار

 

دست عقل بود، حیف دست عشق بود کاش

تا به آب می زدیـم بـی هــوا و بی گــدار


بعد التحریر:

میشه چشم همه روزی که به امثال من باشه

بهارش خوبه امّیدوارم امسال سال من باشه

 

 

 

 

اولین بهار

بسم رب النون و القلم

 هر چه که باعث دلتنگی است:

 به مادرم  که امسال سالی است که بی او تحویل می شود...

 

تحویل سال بی تو که امسال نیستی

یعنی ملال بی تو که امسال نیستی

 

حالی نمانده است برای خرید عید

پس بی خیال، بی تو که امسال نیستی

 

حتی میان تُنگ گل آلود می شود

آب زلال بی تو که امسال نیستی

 

در سفره سیب هست ولی سرخ نیست، نه

کال است کال، بی تو که امسال نیستی

 

دلتنگ دستهای تو هستند مثل من

دیوان و فال، بی تو که امسال نیستی

 

شاید کویر لوت، ولی اشتباهی است

فکر شمال بی تو که امسال نیستی

 

یک لحظه بر نداشته دست از سرم، ببین

فکر و خیال بی تو که امسال نیستی

 

عکس و سکوت باز فقط بی جواب ماند

صدها سوال بی تو که امسال نیستی...

 

 

غیر طبیعی

 

بسم رب النون و القلم

 

هر چند كه در بند و اسيرم

از سلسله ي نسل دليرم

 

من مرد غزلهاي پياده

من مرد خم و پيچ مسيرم

 

خرداد به من ناي سخن داد

ديوانـــه ي زنجيـريِ تيــرم

 

فارغ ز "من" و "ما" و "تو" هستم

من مــرجــع مجــنـون ضــميرم

 

يك حادثه ي غير طبيعي

افســانه ي بـاران كويـرم

 

يك فتنه مرا خانه نشين كرد

طــوفــان زمينـگيــر غديــرم

 

آشوب تر از تونس و مصـرم

من كشور بي شاه و وزيرم...

 

 

 

 

میان داری کن...

 

بسم رب النون و القلم

 

 شعر، پاره ای از قسمتهای پایانی یک غزل مثنوی است که از زبان حضرت سکینه(سلام الله علیها) روایت می شود...

امید دارم که مورد قبول قرار بگیرد...

 

نقاش اسب را كه زمينگير مي كشد

يا چهره ي عموي مرا پير مي كشد،

 

بي آب، مشك را و علم را بدون دست

يا چشم را حوالي يك تير مي كشد

 

از لا به لاي نيزه و از لا به لاي تير

كفتار را به سينه ي يك شير مي كشد

 

موضوع قصه چيست چه خوابي است ديده ام؟

احساس مي كنم كمرم تير مي كشد...

 

                    ****

 

بايد كه خون گريست زمين ناله مي كند

يك دشت را براي تو پر لاله مي كند

 

                    ****

 

پيشاني ات نگاه مرا خيره مي كند

آبي آسمان مرا تيره مي كند

 

با مشك روي دوش به ما فكر مي كني

با دست و سر به دين خدا فكر مي كني

 

يا فكر مي كني كه حسين است و بعد از آن

تنها، علي ميان حنين است  و بعد از آن

 

اين شام آخر است و صليب است وبعد از آن

صد خنجر است و حنجر سيب است و بعد از آن     

       

                     ****

 

بايد كه خون گريست زمين ناله مي كند

يك دشت را براي تو پر لاله مي كند

 

                   ****

 

رفتي عمو كه خيمه يمان بي عمود شد

رفتي قيام عمه، عمو جان، قعود شد

 

دشمن چه كرد بعد تو، خط و نشان كشيد!

رفتي عمو كه گونه ي خيسم كبود شد

 

مردي كه ترس نام تو را داشت، بعد تو

مردي كه گوشواره ي ما را ربود شد

 

                  ****

 

در قلب خسته خون تو جريان گرفته است

آغاز قصه رنگ ز پايان گرفته است

 

                   ****

 

بايد كه خون گريست زمين ناله مي كند

يك دشت را براي تو پر لاله كي كند

 

 

تشكيك

بسم رب النون و القلم



حكاياتي كه چاه از ماه دارد باورش سخت است

رواياتي كه رود از راه دارد باورش سخت است


سخن هايي كه كاه از باد دارد قدر يك كوه است

گله هايي كه باد از كاه دارد باورش سخت است


زمين سخت است و ناهــموار، اما دل شــكاياتي

كه از ياران ناهمراه دارد باورش سخت است


اگر چه فصل روییدن بهاران است بــاور كن

گل سرخي كه بهمن ماه دارد باورش سخت است


به درياها بزن فــكر عصا فــكر درستـي نيست

اثرهايي كه بسم الله دارد باورش سخت است





غزل دلتنگ...

 

بسم رب النون و القلم

 

۱-

پاييز هم

ميان زمستان و تابستان

پا در مياني مي كند

اما نه به خوبي بهار...

  

 

 

 

یکی نبود...

 

بسم رب النون و القلم

 

 

یا داغ ناله های پراز غم دروغ بود 

یا اینکه گریه های دمادم دروغ بود

 

 

آن های و هوی و شور چه شد در صدایتان؟ 

انگـــار روضـــه های محــــرم دروغ بود

 

 

یا از بهشت رانده و اهل زمین شدم 

یا مـاجـرای حـضــرت آدم دروغ بود 

 

 

وقتي جهنمي شده ام باز هم بگو 

شيطان دروغ بود و جهنم دروغ بود

 

 

زلفی نبود یا سر گیسوی دلبری 

گیرم که بود زلف ولی خم دروغ بود 

 

 

پایین قصه دوغ مرا هم نمی زنند 

بالاي قصه راست، نه، آن هم دروغ بود